تبليغاتX
مک پک دونده








سلام عبداله
حالت خوبه؟ قبل از هرچیزی لازم است بگویم من می‌دانم که اسم اصلی تو چستر فیلد است و برای همین هم هست که درازآویز زینتی به گردنت می‌اندازی. چون بریتیش و شرابخواری. حالا هی برو به همه بگو اسمت عبداله است. مثلاً فکر کردی هومن رفته اسمش را گذاشته سیکِ هندی کسی نمی‌‌فهمد اسمش چه بوده قبلاً؟ یا امیر سی. جی را می‌شناسی؟ نمی‌شناسی؟
بگذریم.

عبداله من برایت شعر گفته‌ام:


الا ای مرغ آشفته نکن هی
خودت را آش و لاش و شهره‌ی شهر
بیا پتروس شده، در کار سولاخ
به انگشتی فرو، در مدخل بحر
دندون دندونم کن (2 بار)

یکی بدجور دستان کجی داشت
یکی خاشاک‌وش، تا حلق، پر«چیز»
همان مغ‌بچه، کاری کرد با این
که رأیش «چیز» گشت و پتروسش نیز!
بیا بپریم تو صندوق (چندبار)

شنیدستم که تو هم «چیز» گفتی
شدی خاشاک افغان، پتروس شرق
بیا برگرد زین راه خطرناک
بیا این سیم، این هم پریز برق
بازم بپریم تو صندوق (حال داد)


خب بسه. حالا نامه
عبداله! چرا می‌گویی تفلب شده؟ حتماً باید بگیرم بهت صحبت کنم که بفهمی تقلب نشده؟ مگر همه جهان به خصوص سرور رئیس‌جمهورهای جهان، آن برنامه‌ریز، آن اداره‌کننده، آن محبوب دل‌ها، به کرزای تبریک نگفت؟ حالا تو با آن درازآویز زینتی آمده‌ای چی می‌گویی؟ بدم مرآتی باهات مصاحبه کنه؟ بدم قبلش باهات مصاحبه کنن؟ بدم قبل از مصاحبه باهات صحبت کنن؟ بدم موقع صحبت باهات نوشابه؟ پتروس بازی در میاری؟ همون کاری رو باهات بکنم که پتروس با سوراخ دیوار شلم‌رود کرد؟ عبداله!  بگم به همه که اسم واقعیت چیه؟ به هومن بگم اسم واقعیتو بذاره تو فیس بوک سکه یه پول شی؟ درازآویز! شرابخوار! اینترنت! منگول!  کجکی!
شنیده‌ام چند روز مانده به انتخابات و شما افتادی دنبال حذف وزیر و وکیل و این و اون. خب نکن آقاجان من. خسته می‌شی صبح انتخابات خواب می‌مونی، حامد اول می‌شه، بعد هی می‌شینی پشت سر این و اون حرف می‌زنی که آی مردم پتروس  رو کشتن! آی بیاین که تقلب شده! جای این کارا برو صندوق‌ها را پر کن! برو یه کاری بکن.

حالا شعر:
(هرآن‌چه سهم من از این شعر است را به امیر سی.جی تقدیم می‌کنم)

گفته بودم به تو من، من به تو گفتم از جلو
تو به من هیچ نگفتی، به که گفتی از عقب؟
شریان شتکانت، همه خاشاک نبود
از جلو «چیز» نگو تا نره چیزی از عقب
تو همه خار مغیلان به غم پتروس زارت
نتپاندی، نتکاندی، نَسِپُختی از عقب
هومنا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آن است که نوشابه نَسُفتی از عقب


سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:6 توسط مسعود ملک یاری

نگاهی به «فرزندان هورین»

آخرین اثر منتشر شده‌‌ی جی. آر. آر. تالکین

{این مقاله در شماره 144/مهر کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است}


گردآوری  و ترجمه:

مسعود ملک‌یاری

Narn I chin Hurin: the tale the children of Hurin
نویسنده: جی. آر. آر. تالکین
ویراستار: کریستوفر تالکین
طراح جلد: آلن لی
کشور: انگلستان
زبان: انگلیسی
ژانر: فانتزی والا
ناشران : هارپر کالینز (در بریتانیا)
هاوتن میفلین (در امریکا)
تاریخ انتشار: آوریل 2007
ISBN 0618894640
ISBN 978-0618894642


ترجمه فارسی:
فرزندان هورین (به پیوست حدیث تور و آمدن او به گوندولین)
نویسنده: جی. آر. آر. تالکین
مترجم: رضا علیزاده
سید ابراهیم تقوی
ناشر: انتشارات روزنه
نوبت چاپ: اول، 1388
تعداد صفحات: 432
تیراژ: 2000 نسخه
شابک: 0-292-334-964-978





اشاره:

جک زایپس  در کتاب «سنت بزرگ قصه‌های پریان: از استراپارولا و بازیله تا برادران گریم» سخنی از تالکین درباره کارکرد فانتزی نقل می‌کند:
 « تالکین در مقاله خود «یادداشتی بر قصه‌های پری‌وار» عبارتی سودمند برای درک تسلط پرقدرتی که ادبیات فانتاستیک بر خوانندگان خود دارد مطرح می‌کند. عبارت eucatastrophe (یا پایان خوشِ) تالکین، لذت و «تسلی» ناشی از گره‌گشایی خودکفا – و اغلب شاد- هر فانتزی موفقی را شرح می‌دهد. او بیان می‌کند که « این نشانه یک داستان پری‌وار خوب است، نشانه یکی از بهترین و کاملترین انواع آن که اگرچه رخدادهایش بی‌حساب و کتاب اند، و هرچند فانتاستیک یا ماجراهایش هولناک‌اند، اما می‌تواند با «شوکی» که با خود همراه دارد، و آن را به بچه‌ها یا کسانی که به آن گوش می‌دهند منتقل می‌کند، نفس‌ها را در سینه حبس کرده، دل‌ها را به تاپ و توپ بیاندازد تا آن‌جا که نزدیک است قلب در سینه منفجر شود. فانتزی همان‌قدر مطلوب است که هر شکلی از هنر و ارزش یگانه‌ای با آن‌ها دارد. »
این سخن می‌تواند دروازه راهنمایی باشد برای پی بردن به تلقی تالکین از ادبیات فانتاستیک و هدفی که او از نوشتن حماسه‌های نوین و مدرن خود در سر داشته است. دروازه ورود به دنیای تالکین که هم اسطوره‌شناس است و هم نویسنده؛ هم از ساختار حماسه‌های کهنی چون ترانه نیبلونگن، شاهنامه و مرگ مارکو کرالیویچ با خبر است و هم رگ خواب خواننده هیجان‌زده معاصر را در دست دارد. البته در ایران چون هنوز بسیاری تالکین را با آن فیلم‌های هالیوودی و {نسبت به خود رمان‌ها} کم‌مایه می‌شناسند، خیلی دور از ذهن نیست اگر نام تالکین را بیاوری و طرفت او را با رولینگ و آر.آر استاین داخل یک طبقه بگذارد.
به هر حال فرزندان هورین، رمان حماسی فانتاستیکی است که حسن ختامی بر قصه‌های تالکین به حساب می‌آید. نخستین نسخه کتاب را تالکین در دهه‌ی 1910 نوشت و هرچند طی سال‌های پس از آن بارها و بارها بازنویسیش کرد ولی هرگز نتوانست تا پیش از مرگ خود در سال 1973 منتشرش کند. پسرش کریستوفر  تالکین با تلاش برای ادامه‌ کار با روایتی شبیه و همساز روایت پدر، دست‌نویس‌های او را ویرایش و تکمیل کرد و در سال 2007 به عنوان اثری مستقل به چاپ رساند. این اثر امسال با ترجمه رضا علیزاده و سید ابراهیم تقوی توسط انتشارات روزنه منتشر شده است.
فرزندان هورین در آوریل 2007 توسط انتشارات هارپر کالینز  در بریتانیا و کانادا و هاوتن میفلین  در امریکا منتشر شد. آلن لی  طراح و تصویرگر آثار پیشین تالکین ( هابیت و ارباب حلقه‌ها) جلد و تصاویر داخل این کتاب را به خوبی طراحی کرده است. کریستوفر هم مقاله و ضمایمی در باب فرگشت و تحول قصه، الواح تبارشناسانه گوناگون و بازسازی نقشه بلریاند  نوشته است.


تالکین بارها خاطر نشان ساخته بود که قصد داشته تا رویدادگاه داستانش را جایی به‌روی زمین در هزاران سال پیش نشان دهد ، هرچند همخوانی جغرافیایی و تاریخی با جهان واقعی نابسنده به نظر آید. در آثار او انسان‌ها و موجودات انسان‌واره‌ و الف ‌ها، دورف‌ ها و اورک  ها به خوبی موجودات ورجاوندی چون مایار و والار در اراضی سرزمین میانه سکنی می‌گزینند. داستان بر انسانی از خاندان هادور  یعنی تورین تورامبار (ارباب تقدیر) و خواهرش نیه‌نیل نی‌نیل (دوشیزه اشک‌ها) متمرکز می‌شود؛ کسانی که در پی پدر نفرین‌شده‌شان هورین ، توسط ارباب تاریکی‌ها مورگوت  طلسم شده‌اند. زمان رویدادهای این قصه به بیش از 6500 سال پیش از جنگ حلقه برمی‌گردد. تالکین در نامه‌ای طولانی که سه سال پیش از انتشار یاران حلقه در تشریح اثر خود نوشت، در فرازی که بسیار نقل شده است، از بلندپروازی‌های اولیه‌اش می‌گوید:
«روزی روزگاری (که از آن زمان تا کنون تاج از سرم افتاده) قصد داشتم پیکره‌ای از افسانه‌های کم و بیش مرتبط با یکدیگر بسازم، از افسانه‌های بزرگ کیهان‌آفرینی گرفته تا چیزهایی در سطح قصه‌های رمانتیک پریان- تا، آن‌که بزرگ‌تر است بر پایه آن‌که کوچک‌تر است و مرتبط با زمین بنا شود و آن که کوچک‌تر است شکوه‌اش را از پس‌زمینه وسیع بگیرد... می‌خواستم تعدادی از این قصه‌های بزرگ را به طور کامل نقل کنم، و بسیاری را در حد طرح داستانی باقی بگذارم.  »

پیش‌زمینه‌های داستان
آدام تالکین نوه جی‌. آر. آر تالکین در مورد این اثر می‌نویسد:
«فرزندان هورین خواننده را به دورانی پیش از زمان ارباب حلقه‌ها می‌برد، به دورانی از سرزمین میانه که هنوز نشانی از هابیت‌ها نیست، به زمانی که هنوز دشمن بزرگ مورگوت، والاری منحرف بود و سائورون فقط مباشر او بود. این رمانس حماسی قصه انسانی به نام هورین و سرنوشت غم‌انگیز خانواده او است. هورین زهره مبارزه با مورگوت را دارد و قصه با سفر پسرش تورین تورامبار به سرزمین گمشده بلریاند ادامه می‌یابد...»
تاریخ و تبار کاراکترهای اصلی قصه در همان جملات نخستین مطرح می‌شوند، و زمینه قصه نیز بر اساس فصل‌هایی از سیلماریلیون  {اثر دیگر تالکین} بنا شده است. داستان از 500 سال پیش از ماجرای اصلی کتاب آغاز می‌شود، زمانی که مورگوت، این موجود روحانی جاودان که به قالب جسم درآمده است، قدرت‌های فراطبیعی شگرف و نخستین نیروی شیطانی را تصاحب کرده، از وادی ورجاوند، والینور می‌گریزد و به شمال غربی سرزمین میانه می‌رود. او می‌کوشد تا از دژ مستحکم خود آنگباند ، کنترل تمام سرزمین میانه را به دست بگیرد و جنگی را با الف‌های ساکن در سرزمین بلریاند به راه می‌اندازد.
هرچند الف‌ها از حمله او جان سالم به در می‌برند و بخش وسیعی


ادامه مطلب
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:14 توسط مسعود ملک یاری
نگاهی به آثار
لئونارد لیونی
{این مطلب در شماره 143/ شهریور  کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است.}


تألیف و ترجمه: مسعود ملک‌یاری

اشاره مترجم:
لئونارد لیونی  نویسنده‌/ تصویرگر هلندی امریکایی داستان‌های کودکان، همچنین خالق خواندنی‌های غیرداستانی و کتاب‌های مصور فراوانی برای کودکان است. شاید ترجمه‌ آثارش به زبان فارسی، نام او را در میان اهالی ادبیات کودک و نوجوان ایران نیز به نامی آشنا تبدیل کرده باشد. یکی  از نخستین ترجمه‌‌ها از آثار او به فارسی را رضی هیرمندی انجام داده که کانون پرورش فکری کودکان در سال 1361 با عنوان کرم اندازه‌گیر  منتشر کرده است. بعد از آن مترجمان و ناشران دیگری هم به سراغ این نویسنده تصویرگر رفته‌اند؛ از جمله مصطفی رحماندوست با محراب قلم (سال68)، سیدمهدی شجاعی با مرکز نشر فرهنگی رجاء (سال69) آرش مقصودی با نشر خانه آفتاب(سال 69)، رضا فرهنگ با دفتر نشر فرهنگ اسلامی (سال73)، مینو مروارید با بنیاد پژوهش‌های اسلامی(سال86) و غیره. تا کنون بیش از چهل عنوان از کتاب‌های لیونی در ایران منتشر شده‌اند که البته برخی با ترجمه مجدد و برخی با ویرایش جدید به بازار آمده‌اند. نشر نوید شیراز هم امسال با قلم مترجم نام آشنای کودک و نوجوان، خانم طاهره آدینه‌پور، آثاری از لیونی را همچون «این مال من است! آن مال من است!»، «بزرگ‌ترین خانه دنیا»، «تخم مرغ عجیب و غریب»، «چه کسی گل‌ها را رنگ می‌کند؟»، «روی‍ای‌ م‍وش‌ ک‍وچ‍ول‍و{متیو}»، «ف‍ردری‍ک» و «ماهی، ماهی است»، منتشر کرده است.
آن‌چه در ادامه می‌خوانید، ترجمه‌ی بخشی از کتاب «مروری بر  ادبیات کودک ونوجوان جهان، ج 71 » است که مقالات و نقدهای متفاوت و کم و بیش ارزشمندی درباره نویسندگان کودک و نوجوان جهان را در خود جای داده است.



مقدمه:

لئونارد لیونی را به خاطر پرکاری در خلق کتاب‌های مصور کودکان می‌شناسند؛ کتاب‌هایی که به طرز نامحسوسی حاوی درس‌های اخلاقی است و به موضوعاتی چون سرکشی، حقیقت، فردیت، پشتکار و چاره‌اندیشی می‌پردازند. آثار لیونی اغلب با ارجاع خواننده به قصه‌های حیوانات (فابل‌ها)، چنان آهنگ پرجوش و خروشی دارند که هم بچه‌ها را جذب می‌کنند و هم بزرگ‌ترها را. او در سال 1964 می‌نویسد:« در واقع اعتقاد دارم که یک کتاب خوب کودک می‌بایست برای تمام آدم‌هایی که هنوز به کل لذت بردن و شگفت‌زدگی طبیعی در زندگی را از خاطر نبرده‌اند، خواندنی باشد.» لسلی اس. پاتس  در فرهنگ زندگینامه‌ها‌ی ادبی، می‌گوید: «لیونی به خاطر استفاده از جهان دست‌نخورده طبیعت، و در واقع به خاطر تصاویرسازی‌ها و کولاژ‌هایی که هم غنای تصویری دارند و هم به لحاظ اقتصادی مقرون به صرفه‌اند، و شکل و قالب و ترکیبی ساده و صمیمی دارند مورد تحسین و تمجید قرار گرفته است. » پاتس ادامه می‌دهد:« او بازمانده‌ی نسل هنرمندانی است که نیروی فراوانی را برای خلق تصاویری به کار می‌برند که قصه را با جادو، ظرافت و گیرایی روایت می‌کنند.»

مروری بر زندگی لیونی
لیونی در 5 می 1910 در آمستردام هلند متولد شد. او پسر لوییز و الیزابت گروسو لیونی بود. لیونی در همان اوایل زندگیش مصمم شد که در بزرگسالی هنرمند شود. او راهش را با مطالعه‌ی آثار هنرمندان نامی در موزه‌های محلی آغاز کرد، و همزمان با طی دوران مطالعاتی و آموزشی خود، در طراحی به خصوص طراحی از طبیعت هم چیره‌دست شد. لیونی از سال 1928 تا 1930 در دانشگاه زوریخ تحصیل کرد و بلافاصله دفتر تبلیغاتی خودش را به راه انداخت و آثار خود را به معرض نمایش و فروش گذاشت. لیونی تحصیلاتش را ادامه داد و در سال 1935 موفق به اخذ مدرک دکترا در رشته‌ی اقتصاد از دانشگاه جنوای ایتالیا شد.
لیونی با مهاجرت به آمریکا در سال 1939 ، به سرعت خود را به عنوان مدیرهنری، نقاش، روزنامه‌نگار، و محقق بااستعدادی مطرح کرد. بیش‌تر کارهای لیونی تا سال 1959 بر طراحی گرافیک و نقاشی متمرکز بود، و در همین سال نخستین کتاب مصور او برای کودکان منتشر شد. «آبی کوچولو و زرد کوچولو » که لیونی بر اساس سفری با قطار برای سرگرمی نوه‌اش نوشته بود، مسیر زندگی لیونی را تغییر داد و او را به عنوان نویسنده و تصویرگر موفق و مستعد کتاب‌های کودکان معرفی کرد. از میان کارهای لیونی برخی از آن‌ها مانند «کرم اندازه‌گیر »، «سوئیمی »، «الکساندر و موش کوکی»، «کورنلیوس » و چند اثر دیگر جوایز فراوانی را در عرصه‌ی ادبیات کودک به خود اختصاص داده‌اند. طی دهه‌‌های اخیر، لیونی به یک نویسنده/تصویرگر برنده تبدیل شده است و اغلب برای یک عنوان کتاب دو جایزه می‌برد. لیونی در سال 1959 جایزه بهترین تصویرگر نیویورک تایمز را برای نخستین کارش؛ آبی کوچولو و زرد کوچولو از آن خود کرد. این جایزه در سال‌های 1967 برای سوئیمی و 1968 برای فردریک هم نصیب او شد. همچنین شورای جایزه کتاب یادبود کالدکت هم چندین بار به خاطر موش اندازه‌گیر، سوئیمی، فردریک، الکساندر و موش کوکی از او تقدیر کرده است. این کتاب‌ها به علاوه ماهی ماهی است (1970) جایزه انجمن کتابخانه امریکا را به خود اختصاص دادند و مرکز جرج جی. استون برای کتاب‌های کودکان، در سال 1976 به لیونی به خاطر مجموعه آثارش جایزه‌ای اهدا کرد.
لیونی درباره‌ی کتاب‌های خودش می‌نویسد:«راستش را بخواهید کتاب‌هایم را در واقع برای بچه‌ها کار نمی‌کنم، مخاطب این کتاب‌ها بخشی از خود ما هستیم، خود من و دوستانم و آن‌هایی که هرگز تغییر نکرده و هنوز کودک‌اند.»


نگاهی به آثار برجسته لئو لیونی
نخستین هدف لیونی در کارهایش «ایجاد چنان پیوند منسجمی میان فرم و محتوا است که حتی برای نزدیک‌ترین و صمیمی‌‌ترین روابط میان افراد متفاوت هم قابل دسترسی نیست.» نخستین قدم وی برای رسیدن به چنین هدفی، «آبی کوچولو و زرد کوچولو» بود. این اثر را بسیاری از منتقدان ادبیات کودک در نوع خود کم‌نظیر توصیف کرده‌اند. داستان این کتاب مصور، ماجرای دو دایره‌ رنگی است، یکی آبی و یکی زرد که دوستان خوبی هستند. یک روز این دو دوست همدیگر را در آغوش می‌گیرند و دایره‌ای سبز رنگ را شکل می‌دهند. ولی طولی نمی‌کشد که با مخالفت پدر و مادرها و نپذیرفتن این پیوند متفاوت، دو دوست به کلی از ترکیب‌شان نومید می‌شوند. سرخوردگی و دلزدگی آن‌ها ادامه می‌یابد تا جایی که آن دو موفق می‌شوند راهی برای برگشتن به رنگ‌های اصلی‌شان بیابند. «آبی کوچولو و زرد کوچولو»‌ نقدهای تمجیدآمیز فراوانی را به خاطر استفاده‌ی خلاقانه از کولاژ تکه کاغذها در تصویرسازی و داستان جذابش در مورد تغییر، رفاقت، و عشق در پی داشت. این اثر به طور همزمان هم به خاطر رویکرد خلاقانه‌اش به موضوعات اجتماعی مورد تمجید واقع شد و هم به خاطر نمایش تئوری رنگ‌ها مورد ستایش قرار گرفت.
دومین کتاب لیونی،کرم  اندازه‌گیر، هم توانست افکار عمومی و نظر منتقدان را به خود جلب کند. این فابل لیونی تدابیر نامرسوم کرمی را شرح می‌دهد که می‌خواهد از دست یک بلبل فرار کند و خوراک او نشود. او به پرنده پیشنهاد می‌دهد که پاها و دم و باقی اعضای بدنش را اندازه‌گیری کند. هنگامی که این توافق انجام می‌شود و کار کرم به پایان می‌رسد، مشکل اصلی پیش می‌آید؛ بلبل از کرم می‌خواهد که طول صدایش را  اندازه بگیرد. این قصه نشان می‌دهد که چه‌طور یک کرم با استفاده از عقل و تیزهوشی جان خود را نجات می‌دهد. لیونی تصاویر این کتاب را هم با استفاده از کولاژ تکه‌های کاغذ تهیه کرد که خیلی زود به عنوان سبک کاری و به اصطلاح اثر انگشتش مطرح شد.
به فاصله کوتاهی بعد از کرم اندازه‌گیر ، لیونی اثر دیگری منتشر کرد که منتقدان را هم به اندازه خوانندگان تحت تأثیر قرار داد. سوئیمی داستان یک ماهی است که برادر خواهرهایش را در جریان حمله یک صیاد از دست می‌دهد و راهی خردمندانه برای فرار از آن آب‌های پرخطر پیدا می‌کند. او بعد از پیدا کردن یک مدرسه دیگر برای ماهیان، می‌کوشد گروهی از ماهی‌ها را مجاب کند که در کنار هم به شکل یک ماهی بزرگ به صیاد حمله کنند و او را بترسانند. بسیاری بر این باورند که این داستان در لفافه تدابیر سیاسی ویژه‌ای پیچیده شده که لیونی در آن زمان به آن‌ها گرایش داشته است. در کتاب سوئیمی، تکنیک تصویرگری لیونی به طور معنی‌داری از کولاژ بریده‌های کاغذ، به تصاویر لایه لایه با خطوط نامشخص آبرنگ تغییر می‌کند.
در سال 1967، چهارسال پس از انتشار سوئیمی ، کتاب جدید لیونی با عنوان فردریک  که بنا به نظر بسیاری، موفق‌ترین کار اوست، منتشر می‌شود. قصه فردریک، ماجرای موش جوانی است که به جای ذخیره کردن غذا برای زمستان، بیشتر اوقات زیر آفتاب تابستان لم می‌دهد و به خیال‌پردازی و قصه‌گویی درباره زیبایی تابستان و تفریح و لذت می‌پردازد. هم‌نوعانش در آغاز او را دست می‌اندازند، ولی وقتی آن‌ها تمام طول زمستان را در انتظار هوای گرم و آفتاب درخشان تابستان سپری می‌کنند، فردریک احترام موش‌های هم‌نوعش را با ترفندی به دست می‌آورد؛ در همین دوران سخت است که فردریک موفق می‌شود موش‌های هم‌نوعش را سرگرم کند و سرحال‌شان بیاورد. در واقع یک بار دیگر شیفتگی فردریک نسبت به توصیف جهان طبیعت و رضایت او به خاطر هنرمندی در قصه‌گویی و اعجاز قدرت هنر به موضوع جذاب داستان تبدیل می‌شود.
کتاب دیگر لیونی با عنوان

ادامه مطلب
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 21:3 توسط مسعود ملک یاری


سلام آقای 20:30. حالت خوبه؟
پیش از هرچیز بگویم که من خس و خاشاک ندارم، حماسه‌ی میلیونی هستم، احمدی‌نژاد 64 درصد رأی آورده تا چشم موسوی دربیاید، کلاً در جهان 3 تا ترانه موسوی داریم که اسم دو تای‌شان اصلاً ترانه نیست، حشمت است و اسم یکی‌شان هم که رفته کانادا شده مری. همسایه‌ی هومن‌اینا هم که ادعا می‌کند اسمش ترانه است دروغ می‌گوید، من رفتم تحقیق کردم دیدم وقتی می‌خواهند از اتوبوس پیاده شوند، شوهرش از ته اتوبوس داد می‌زند: «ننه اصغر پیاده شدی؟» مطلب دیگری هم که در این مقدمه می‌خواستم بگویم این است که من خودم تا همین ده سال پیش همکارتان بودم، حتی یک‌بار شبکه شیش! نشانم داد؛ دو هفته‌ای از زلزله‌ی بم می‌گذشت و من آن‌قدر جنازه دیده بودم که دلم خون بود، آمدم تهران آدم زنده ببینم، اتفاقاً خبرنگاران تلویزیون در میدان ونک جلویم را گرفتند و پرسیدند:«نظر شما در مورد عملکرد مسئولین در زلزله‌ی بم خوبه نه؟ متشکریم» و گفتند مثل این‌که قبل از پخش دوبله می‌شود و نقش من را چین. خین می‌گوید و نیازی به صدای من ندارند. من هم رفتن‌شان را با چشمانی پر از اشک نگاه کردم و به این فکر کردم که برگردم یک ماهی بم بمانم بهتر است. ببخشید 20:30! مقدمه‌ام خیلی طولانی شد. آخر من آن‌قدر (در حد تیم ملی) به شما و خانواده‌تان علاقه‌مندم که نمی‌دانی. 


برویم سر اصل مطلب!
 در روزنامه‌ی معروفی طنز بسیار دلفزایی منتشر شده بود که در آن نوشته بودند هرکس می‌خواهد مرده‌اش زنده شود، برود به موسوی و کروبی بگوید، چند روز بعد معلوم می‌شود زنده است! ها ها ها. (مکث) ها ها ها (مکث). واقعاً می‌بینی. من این طنزها را می‌پسندم. زده تمام خاشاکی‌ها را نابود کرده. خنده امان نمی‌دهد به آدم چه برسد به هومن.
حالا از خنده که بگذریم. من نشستم فکر کردم (آخه ایستاده نمی‌تونم فکر کنم، پانی (اسم قورباغه است) دوست نداره) دیدم در واقعیت و بطن اجتماع، وقتی وارد لایه لایه، دقت کن؛ لایه لایه‌ی طبقات و کاست‌های سوشال یا همان اجتماع می‌شویم، با این پرابلم مواجه می‌گردیم که خس و خاش‌ها همگی یا صهیونیست هستند یا دست کم بریتیش. امثال کروبی و موسوی هم که یا مثل خاتمی با سورس یک روابطی دارند بدجور، یا بعداً رابطه خواهند داشت ناجور!
این وسط (منظورم وسط پرابلم است) نقش تو ای 20:30، ای مهربان، ای صداقت‌پیشه، بسیار در نشان دادن چیزهای پنهان مهم است. اصلاً یک 20:30 داریم و یک چیزهای پنهان که همه باید بدانند، که همه باید مطلع شوند، که همه باید آگاه شوند، که همه باید باخبر شوند، که همه باید بفهمند، که همه باید ببینند، که همه باید حس کنند، که همه باید همه باید. پس نتیجه می‌گیریم که
مرگ بر آمریکا! خاک بر سر صهیونیست! لعنت بر پدر بریتیش! و درود بر هوگو! زنده‌باد چینگ چانگ شومبولونگ (اسم کوچیک چین است!) فدای ودود،وودود پوتین! و باقی برو بچ تیم ملی (راستی اسم رئیس قبیله‌ي قمر و توگور چی بود؟) همون! درود!


20:30 جان!
با همه‌ی این حرف‌ها، من این نامه را نوشتم که از تو درخواستی بکنم؛ که از تو بخواهم:

یا منو ببر به خونتون      یا بیا به خونه‌ی ما
                                              فتانه

من از تو می‌خواهم که اولاً سلام من را به جومونگ برسانی، ثانیاً به سوسانو هم برسانی، ثالثاً  بیش‌تر توضیح بده! یعنی کلاً تعارف نکن! بگو. ملاحظه‌ی هیچ‌کس را نکن. تو مگه تعارف داری؟ بی‌پرده بگو؟ اصلاً پرده چه معنا داره در این وضعیت؟ تو این شلوغی کی به پرده اهمیت می‌ده؟ تو محکم‌تر بی‌پرده باش! اصلاً چرا شبکه نمی‌زنی؟ بزن! جا دارد! یادت می‌آید وقتی کوچولو بودی، تلویزیون 2 تا شبکه داشت و شبکه‌ی یک، ساعت دو بعدازظهر، قبل از شروع برنامه‌ها عکس گمشده‌ها را نشان می‌داد؟ خب حالا این همه گمشده هست. یک شیکه بزن، بگو موسوی و کروبی و خاتمی و سورس و اوباما و صهیونیست کجا بردن این گمشده‌ها را؟ ما حرف‌های تو را باور می‌کنیم. بگو! به قول شاعر:

راست‌های راست را تو راست کن (یعنی همان چیزهای پنهان را آشکاره بنما)
ما ز راست تو، راست‌تر می‌شویم (یعنی بعدش که آشکارا نماییدی، حالا بیا ما رو ببین)
 

 

جمعه سوم مهر 1388ساعت 18:15 توسط مسعود ملک یاری

5 سالی هست که تهران را با همه‌ی دروغ‌ها و کثافت‌هایش، با همه‌ی افسون‌ها و افسانه‌ها، با آن تمشک‌های نرسیده ولی آبدار، با نمایندگان خدا که اگر ول‌شان کنی برای رنگ شورتت هم حکم می‌دهند، با تمام طبقه‌ی متوسط منگی که فقط اطلاعات دارد نه تحلیل؛ که یک شبه مؤمن می‌شوند و یک شبه کافر، با برادران و خواهرانی که خوش‌قلب و استوار! حفظ اسلام می‌کنند و در و داف و فشن‌هایی که عقل‌شان به چشم‌شان است، با آن انجمن‌های ادبی و شاعران قابلمه به دست و نویسندگان بی‌کتاب، بیماران جنسی که هنر و فرهنگ را مصرف می‌کنند تا دست‌شان برسد به زری، که زیر آب صد نفر را می‌زنند و هزار تا دروغ می‌گویند تا یک پروژه، یک مجله یا کاری نان و آب‌دار را به‌دست بیاورند، با همه‌ی ماشین‌ها و صف‌هایش، شیر سوبسیددار و بازار میوه و تره‌بار، با آن خیابان‌های یک‌طرفه، موجودات چند طرفه، زیرشلوارپوشانی که زباله‌های‌شان را یک نصف شب، دم در همسایه می‌گذارند، کت و شلوارپوشانی که بوی جوراب و دهن‌شان یکی است، با همه‌ی رؤسایی که وقت ندارند، چیز دندان‌گیر دیگری هم نه، کارمند کوچولوهای نق‌نقو، کارگرانی که فقط می‌گویند چه می‌دانم والا، با همه‌ی گربه‌های خیره‌اش، سگ‌های چلاق و پرندگان بی‌رمقش، با آن همه دود و لجن و بوق و فحش و پل‌های هوایی بی‌مصرف و وزارت‌خانه‌های قشنگ!؛ تهران را با آن همه زرق و برق و از همه مهم‌تر، مردمان اصیلش، ول کرده‌ام و آمده‌ام یک گوشه‌ای باغچه‌ام را آب می‌دهم، نان و ماستم را می‌خورم و شب‌ها سر راحت بر بالین می‌گذارم.

خواننده‌ی عزیز!

قدم بر چشم من می‌گذاری و به این مشق‌ها نگاهی می‌اندازی ولی لطف کرده،  یا پیام نگذار و یا  اگر  از سر لطف نظری می‌نویسی، اسم و آدرست را درست بنویس. الحمدلله رب العالمین که جز حسودان تنگ نظر که مثل کفتارها در برهوت پرسه می‌زنندو گاهی از سر بیکاری، گلستان را به قدم‌های منحوس‌شان می‌آلایند؛ آن‌ها که روزی، جایی گوش‌شان را گرفته‌ام و گفته‌ام: «غلط می‌کنی حق مردم را می‌خوری یا گه می‌خوری نان مردم را آجر می‌کنی» دشمن ندارم. پس:

بیکاره‌ای که گاهی لا‌به‌لای دوستان بزرگوار من، با کفش به حریم من وارد می‌شوی!

بدان که من هنوز همان بچه‌ی جامانده از دهه‌ی 40‌ام؛ که اگر کار به جاهای باریک بکشد، بدجوری به خشتک علاقه‌مند می‌شوم، و هرچند پدرآمرزیده‌ای (که در همان حرم مدفون است و روحش هزار بار قرین رحمت باد) پس گردنم را گرفت و گفت از این طرف! و هرچند سرم برود، اهل سانسور پیام‌ها نیستم، ولی اگر یک‌بار دیگر مثل ناکسان و  شب دزدها بیایی و با اسم‌ مستعار دری وری بنویسی، با همان تکنولوژی که جوان‌های مردم را توی قبر می‌کنند، پیدایت می‌کنم و حسابی از خجالتت درمی‌آیم. آدم شو و کاری نکن که آن روی جنوب‌شهریم بالا بیاید و بالای وبلاگم بنویسم:

لعنت بر پدر و مادر کسی که این‌جا آشغال بریزد!

مرد باش و سخره‌ی مردان مشو     رو سر خود گیر و سرگردان مشو

جمعه سوم مهر 1388ساعت 3:46 توسط مسعود ملک یاری
تگ ها:


بنده از آن‌جا که به شدت زیادی ، طرفدار رعایت اخلاق در جامعه هستم و از آن‌جا که فردا قرار است خبرنگاران خارجی هم بیایند، و دلم نمی‌خواهد جلوی چشم اجنبی‌های غرب‌زده، آبروی‌مان برود، بر خود واجب دیدم به کسانی که می‌خواهند برای اولین بار به راهپیمایی فردا بروند تا با مشت‌های قشنگ و گره‌کرده و همچین دلربای خود، ظالمان عالم و به خصوص رژیم بد غاصب را نیست  و نابود کنند، چند توصیه بکنم که بعداً نگویند نکردی.
عزیزان:
1-    مراسم فردا، یک جور راهپیمایی است که در نهایت به مراسم نماز ختم می‌شود و نهایتاً تا ساعت 2 و 3 تمام است، در نتیجه از شام خبری نیست. لطفاً از بردن هرگونه قابلمه و دیگچه خودداری کنید که جا تنگ است.
2-    راهپیمایی عملی است که با دوپا انجام می‌شود مگر آن‌که از دوپا ناتوان باشید. پس سوار بر موتور یا ماشین با دوبس دوبس را راهپیمایی نمی‌گویند. خر خودتی. پیاده شو مثل آدم، دستتم بنداز.
3-    راهپیمایی کلاً عملی برای فاز گرفتن نیست، عملی است برای فاز دادن، به خصوص راهپیمایی فردا که «افازالفازین» است.
4-    روز قدس، جمعه هست، تعطیل هم هست ولی عید فطر نیست. یعنی مردم روزه‌اند. پس از بردن هرگونه آجیل، پسته، بستنی، موز و به خصوص کله‌پاچه خودداری کنید چون نشانه‌ی خس و خاشاکی محسوب می‌شود و ممکن است کار دست‌تان بدهد.
5-    مسواک و خمیردندان و زیرشلواری...؟ کوله‌پشتی چرا جمع کرده‌ای؟ آهان. دولت تا سه شنبه را تعطیل کرده؟ بعدش می‌خواهی با بچه‌های تیم‌ملی بروی عین. حین؟ نه؟... سین پین؟ ... خدا همه‌ی مریض‌های بدحال علی‌الخصوص روحی روانی را شفا بدهد.
6-    روز راهپیمایی فقط تیم خودتان را تشویق کرده و از پرداختن به حاشیه، الفاظ خدای نکرده، رکیک‌های زشت،‌ زدن جیب بغل دستی، بولینگ، یا هرچیز دیگری که شما را به یک راهپیما نما تبدیل می‌کند، عزلت بجویید.
7-    راهپیمایی در ساعت و مکان مشخصی برگزار می‌شود. مثلاً این عمل هومن که می‌خواهد ساعت 7 شب با حشمت! قرار کاری بگذارد و برود خانه‌ی هنرمندان، راهپیمایی روز قدس محسوب نمی‌شود. کلاً قرار گذاشتن در روز قدس، راهپیمایی محسوب نمی‌شود.
8-    از مصاحبه با شبکه‌های شرابخوار به خصوص جی.بی.جی، دی.وی.دی، ری.بی.دی، و رسانه‌های یک طرفه مثل ولی‌عصر و آفریقا خودداری کنید، و یادتان باشد که علامت پیروزی در فرهنگ غرب‌زدگی، معنای بدی در فرهنگ ما دارد، خودداری کنید.
9-    کلاً یک فردا را بالا غیرتاً خودداری کنید. از همه جنبه. یعنی یک جوری خودتان را نشان ندهید که دیگر هرگز نتوانید نشان بدهید.
10-     هومن و پانی (اسم قورباغه است) فردا شب خسته هستند. هی زنگ نزنید به‌شان این‌طرف و آن‌طرف دعوت‌شان کنید.

پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:26 توسط مسعود ملک یاری

از آن جا که دارم نامه دوم را به این موجود باحال، مشد (همان مشت فارسي)، شینگول و مترتر می نویسم، گفتم نامه قبلی را بخوانید تا ببینیم چه می شود.


سلام آقای ونزوئلا
حالت خوبه؟
قبل از هرچیز باید بگویم که ما یک فامیلی در خارج داریم که جلوی اسمش با عقب اسم شما یکی است. اسم او ویکتور هوگو است و هوگوی جلویش با هوگوی عقب شما که اسم‌تان هوگو چاوز است، یکی است. این را گفتم که فکر نکنید با آدم خری طرف‌اید.

اما غرض از مزاحمت.
آقای ونزوئلا ! شنیدم که زحمت کشیدید و آمدید در ایران بانک درست کردید. دست‌تان درد نکند. باور کنید وقتی شنیدم خیلی خوشحال شدم به خصوص که فهمیدم توی بانک شما قبض موبایل هم پرداخت می‌کنند و آبسرد کن و دستشویی فرنگی هم دارد. دمت گرم. من از همان اول می دانستم که شما آدم باحالی هستید.
راستش را بخواهید من یک بار نزدیک بود به شما بدبین شوم اما نشدم. ماجرا هم از این قرار بود که رفته بودیم خانه‌ی یکی از فامیل‌های‌مان که خیلی عوضی است و ماهواره در خانه دارد و گویا یواشکی شرابخواری هم می‌کند و دیدیم توی ماهواره دارند کشور شما را نشان می‌دهند. توی آن فیلم از شما بد می‌گفتند و می‌گفتند که شما سوسیالیس و کومونسیس دارید و زمین مردم را به زور می‌گیرید می‌دهید به فقرا. بعد فقرا هم نمی‌توانند کشاورزی کنند، زمین‌ها را همین‌طوری لم‌یزرع رها می‌کنند و چون هوای آن‌جا مشت است، همین‌طوری گله به گله باقالی در آن زمین‌ها در می‌آید. بعد این سوسیالیس شما را نشان دادند و گفتند که شما ترتیب سرمایه‌داری را داده‌اید. من اول فکر کردم سوسیالیس و کومونسیس یک وسیله است که با آن ترتیب سرمایه‌داران را می‌دهید و بعد خیال کردم یک جور بیماری هستند مثل سفلیس ولی بعدش فهمیدم که نه، شما طرفدار فقرا هستید، حالا اگر نمی‌توانند زمین‌های‌شان را آباد کنند دیگر به شما چه؟ و این یعنی همان‌ها. من آن‌جا فهمیدم که ماهواره هم دستش با انگلیس و آمریکا توی یک کاسه است و رفتم نصف شب یواشکی روی میز تلویزیون فامیل‌مان و به کل دم و دستگاه‌شان شاشیدم.

آقای ونزوئلا!
من می‌دانم که شما خیلی با آمریکا دشمن‌اید و همین برای دوستی با ما کافیست. امروز هم که عکست را توی روزنامه‌ها در کنار آن مردیکه‌ی سیاه شرابخوار دیدم، معلوم بود که توی دلت داری به او می‌گویی:
«حالا با تو دست می‌دم ولی یک دهنی از تو ... کنم. می‌دم جای باقالی بریزنت تو برنج! » البته این‌ها را به اسپانیایی می‌گفتی، یعنی اینطوری: « حاتوسلوس دست به دوسلوس، ویلوس، یک دهنی تی تو سه‌ویروس روس! » و الی الخ.

آقای ونزوئلا!
 هرکاری توی خانه‌ات می‌کنی که به ما ربطی ندارد، دارد؟ مثلاً چند تا عکس از طرف انگلیس‌ها و ماهواره‌ها برای من فرستادند که توی آن‌ها شما نشسته بودی پشت میز و چند تا دختر آمریکایی داشتند حرکات موزون انجام می‌دادند. از کجا فهمیدم آمریکایی بودند؟ معلوم بود دیگر. آخر بی‌پدرها هیچی تن‌شان نبود جز همان چیزهایی که ننه‌ی مشترک انسان، حوا تنش بود. البته شما چشم‌هایت را با دو دست گرفته بودی که چیزی نبینی ولی توی آن عکس را طوری درست کرده بودند که انگار شما زل زده‌ای به آن‌ها و نیش‌تان هم تا بناگوش باز است.

آقای ونزوئلا!
در مورد بانک‌تان یک پیشنهاد دارم. اگر قول بدهی همان دخترها را بیاوری این‌جا کارمند بانک کنی، من هم قول می‌دهم مال تمام خاندان‌مان را جمع کنم بیاورم بگذارم توی بانکت. دوست داری؟ تازه می‌توانی حقوق‌شان را با سیب‌زمینی بدهی. مگر تو ازآن برادران روس که چند ماه است دارند حقوق کارمندان‌شان را با پیاز می‌دهند چه کم داری؟ این‌جا هم که تا دلت بخواهد مازاد سیب‌زمینی هست. باور کن کشور ما بیش از نفت‌خیز بودن، سیب‌زمینی خیز است. ما این‌جا آن‌قدر سیب‌زمینی داریم که صبح‌ها دست و صورت‌مان را هم با سیب‌زمینی می‌شوییم، با سیب‌زمینی مسواک می‌زنیم، گردو می‌شکنیم، جای پودر رخت‌شویی میریزیم تو ماشین لباس‌شویی،  باهاش کاردستی درست می‌کنیم، جای کرایه می‌دهیم دست راننده تاکسی‌ها، جای اسباب‌بازی می‌دهیم دست بچه‌ها، جای تنبیه می‌دهیم دست اراذل و اوباش، استفاده‌های بهداشتی از آن‌ها می‌کنیم، استفاده‌های غیربهداشتی می‌کنیم، جای تخم مرغ می‌گذاریم زیر مرغ‌های کرچ تا جوجه کند، جای بادمجان می‌کاریم پای چشم هم، تازه من خودم دیشب یک ابتکار زدم و با یک گونی سیب‌زمینی زدم تمام دیش‌های شرابخواران محله‌مان را پیاده کردم. دوست داری؟

آقای ونزوئلا!
تو که هفته‌ای سه روز ایران‌ای. جان من یک روز که میایی، این فیدل و چگوارا را هم با خودت بیاور دور هم باشیم. سوسیالیست را هم بیاور. به خصوص «چه» را حتماً بیاور. بگو همان پوتین‌هایش را پایش کند. نمی‌دانی این‌جا چقدر طرفدار دارد که. بعضی توی ایران عکس آقای «چه» را روی تی‌شرت‌ها که هیچ، روی شرت‌های‌شان هم چاپ کرده‌اند. می‌گویند سوسیال می‌آورد. باور نمی‌کنی؟ بیا این پشت نشانت بدهم.

آقای ونزوئلا!
احساسات نابم را به زبان خودت می‌گویم که اغیار متوجه نشوند:
«کلفتوس تی بیر سیب‌زمینوس، این لاشتوس دی مائوره گابریل گارسیا مارکز!»

شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 4:18 توسط مسعود ملک یاری



آشنایی با


مگان تری (1932-  )

Megan Terry
نمایش‌نامه‌نویس امریکایی

{این مطلب ترجمه‌ی بخشی از کتاب
 Drama Criticism, Vol. 13 است و در شماره‌ی 118-117 مجله‌ی نمایش منتشر شده است.}













مقدمه:
مگان تری  یکی از نمایشنامه‌نویسانی است که همواره به خاطر استفاده از تکنیک‌های تازه و اندیشه‌های فمنیسیتی در آثارش مطرح بوده است. آثار تری اغلب به زنان در وضعیت‌هایی می‌پردازد که آن‌ها را در بوته‌ی آزمایش قرار می‌دهد و یا تصورات سنتی آن‌ها از جنسیت‌شان را با چالش بزرگی روبرو می‌کند. در برخی دیگر از آثارش به شخصیت‌هایی می‌پردازد که به لحاظ اجتماعی منزوی‌اند همچون زنان حتک حرمت شده، دختران، سالخوردگان و زندانیان.
تری به عنوان کارگردان بسیاری از متن‌هایش، به رویکرد تئاتر ارتباطی گرایش دارد که طی آن از افرادی در بین تماشاگران و یا عابران بیرون تالار نمایش برای بازی دعوت می‌کند. فلسفه و هدف او در این کار این است که با ورود هر شرکت‌کننده‌ای، «خود واقعی» آن فرد را به نمایش در آورد. در این میان استفاده‌ی او از فضا و موسیقی، از ویژگی‌های اصلی آثار وی هستند.

نگاهی به زندگی مگان تری:
مگان تری در سال 1932 در سیاتل ، شهر واشینگتن به دنیا آمد. در سن هفت سالگی، هنگامی که نخستین نمایش خود را اجرا کرد، به تئاتر علاقمند شد. تری مصمم به ادامه‌ی راه خود در تئاتر، اعلان‌های جذب بازیگر، نویسنده، کارگردان، طراح صحنه و دکور برای تولیدات گروه نمایشی خود را در محله و مدرسه‌اش پخش کرد. هنگامی که هنوز در دبیرستان بود، در برنامه‌ی تئاتری خانه‌ی نمایش سیاتل شرکت کرد؛ جایی که فرصتی پیش آمد تا در کنار فلارنس جیمز  کارگردان و برتون جیمز  بازیگر، تجربه‌هایی بیاندوزد. این دو تأثیر به‌سزایی بر دیدگاه‌های سیاسی تری و آثار بعدی او داشتند. تری تمام نیروی خود را در دانشگاه ادمونتون  صرف فراگیری روش‌‌ها و تکنیک‌های کارگردانی و طراحی کرد؛ مهارت‌هایی که بعدها بر گرایش او به ادبیات نمایشی تأثیر فراوانی گذاشت. وی پس از پایان دوران تحصیل در دانشگاه به نوشتن نمایش‌نامه و کارگردانی تئاتر ادامه داد که برخی از آن‌ها در تئاتر روباز نیویورک سیتی به‌روی صحنه رفت. فضای ویژه و تجربی تئاتر روباز این امکان را به تری داد تا نمایش‌هایش را به جای آن‌که در قالب صحنه‌هایی مرتب و پشت هم ارائه دهد، به عنوان مجموعه‌ای از کنش‌های به هم پیوسته روی صحنه ببرد. همچنین او نوشته‌هایش را به عنوان نقطه‌های شروع کار برای دیالوگ‌ها و کنش‌ها در نظر می‌گرفت و به شرکت‌کنندگان اجازه می‌داد تا با آزادی کامل چیزهایی به نقش خود اضافه کنند.


آثار برجسته‌ی مگان تری:
نوشته‌های فراوان تری، به روی صحنه رفتن بیش از پنجاه نمایش و کسب جوایز گوناگونی منجر شد. The Magic Realists  (1969) نشانه‌ای بود از ترکیب تجربه‌گرایی تری با روش‌های تئاتر پست‌مدرن که صحنه‌های رؤیاگونه و پرصدایی را شامل می‌شد. به طور کلی، نخستین و شاید شناخته‌شده‌ترین نمایش موفق اوViet Rock  (1966)، در مقام پیشتاز نمایش‌هایی که  به جنگ ویتنام می‌پرداختند، به اندازه‌ی نخستین ترانه‌های راک سر و صدا به راه انداخت. Viet Rock  جدای از مناسبت و محبوبیتش، به خاطر فرم نوآورانه و پیام‌های ضد‌جنگش با اقبال خوبی روبرو شد. همچنین Viet Rock اشاره‌ای بود به نحوه‌ی استفاده‌ی تری از «تئاتر گشتاری » و تکنیک‌های بسیار تأثیرگذار پست‌مدرنی که او این‌گونه توضیح‌شان می‌داد:« کنش دراماتیک از صحنه‌های مختصری تشکیل می‌شود که در آن‌ها ناگهان تغییری در شخصیت‌ها و موقعیت‌ها شکل می‌گیرد.»
در نقطه‌ی مقابل، در اثر پیش‌تر او، Approaching Simone که در سال 1970 برنده‌ی جایزه‌ی ابی به عنوان بهترین نمایش شد،  چشم بسیاری از منتقدان را گرفت. این اثر زندگی فیلسوفی به نام سایمون ویل را نشان می‌دهد که در سی و چهار سالگی به خاطر کشته شدن سربازان خط مقذم در جنگ جهانی دوم تصمیم می‌گیرد تا با اعتصاب غذا خودکشی کند.
تری در طول دهه‌ی 1970 نمایش‌نامه‌های گوناگونی با موضوعاتی چون خانواده، جامعه و جنسیت نوشت از جمله


ادامه مطلب
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 3:7 توسط مسعود ملک یاری

نگاهی به آثار شاخص‌ بورلی کلی‌یری

جین استریفرت پاتریک

ترجمه:

مسعود ملک‌یاری


{این مطلب ترجمه‌ی بخشی از کتاب Children’s Literature Review; Vol.71 
است و در شماره‌ی 142 کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است.}

بورلی کلی‌یری


مقدمه مترجم :
بورلی کلی‌یری  نویسنده‌ امریکایی داستان‌های کودکان، به خاطر ترجمه‌ آثارش به زبان فارسی، نامی آشنا در میان اهالی ادبیات کودک و نوجوان ایران به حساب می‌آید. از سال 1370 که ترجمه‌ آثار او به فارسی آغاز شده است، تا کنون بیش از بیست عنوان از کتاب‌هایش در ایران منتشر شده‌اند که برخی از آن‌ها با اقبال خوبی هم روبرو بوده و هست.
رامونا اثر کلی‌یری
آثار معروف بورلی عبارتند از: مجموعه‌ داستان‌های«هنری هاگینز » که نخستین جلد آن، هنری هاگینز در سال 1952 منتشر شد، «موش گریزپا »(1956)، مجموعه‌ داستان‌های «رامونا » که نخستین آن‌ها با عنوان «رامونای آتشپاره» در سال 1968 منتشر شد، جوراب‌ها  (1973) و آقای هنشاو عزیز  (1983) که تقریباً تمام آن‌ها به فارسی ترجمه و منتشر شده‌اند. بورلی کلی‌یری، هم به خاطر کتاب‌ها و هم به خاطر فعالیت‌های گسترده در ادبیات کودکان جوایز فراوانی را دریافت کرده است. در مجموعه‌ هنری ، هنری هاگینز جایزه بهترین کتاب کتابداران کودک نیوانگلند در سال 1972، هنری و ریبزی جایزه بهترین کتاب از نگاه خوانندگان جوان حوزه پاسیفیک در سال 1957، و ریبزی جایزه کتاب کودک یادمان دوروتی کانفیلد فیشر در سال 1966 را از آن خود کرده‌اند. او و آثارش جوایز دیگری از جمله جایزه نن  در سال‌های متعدد، جایزه بادبادک طلایی انجمن نویسندگان امریکا در سال 1982، جایزه بهترین کتاب از نگاه والدین در سال 1982، مدال نیوبری در سال 1984، بهترین کتاب کودک امریکا در سال 1991 و غیره را دریافت کرده‌اند. کتاب‌هایی هم درباره زندگی و آثار بورلی نوشته‌ شده است که از آن جمله می‌توان به «دختری از یامهیل» (1988)، «بورلی کلی‌یری»(1991) نوشته پت پفلیگر  و My Own Two Feet (1995) اشاره کرد.
آن‌چه در ادامه می‌خوانید، ترجمه‌ی بخشی از کتاب «مروری بر  ادبیات کودک ونوجوان جهان، ج 71 » است که مقالات و نقدهای متفاوت و کم و بیش ارزشمندی درباره نویسندگان کودک و نوجوان جهان را در خود جای داده است.

رامونا و بیزوس . کلی یری
نگاهی به آثار بورلی کلی‌یری
بورلی کلی‌یری بیش از پنجاه سال برای بچه‌ها نوشت. کتاب‌هایی درباره «بچه‌های ساده و معمولی، درست مثل کودکانی که هر روز می‌بینیم و می‌شناسیم»؛ برای بچه‌هایی که هم‌محله‌ای او بودند و با بیم‌ها و امیدهای هرروزه‌شان روبرو می‌شد. اگرچه منتقدان ادبی، بورلی را به خاطر سبک ساده، روان، مهرانگیز، پر از تصویر و شفافش می‌ستایند ولی بچه‌ها از کتاب‌های او به این خاطر لذت می‌برند که پر از خنده و شور و هیجان است و می‌توانند در آن‌ها بچه‌های دیگری را بیابند که راستگو، کنجکاو و قدری ناقلا و تخس هستند.
معروف‌ترین کارهای کلی‌یری ماجراهای هنری هاگینز و ریبزی و مجموعه دیگری درباره همسایه‌اش، رامونا کوئیمبی و خانواده‌ اوست. مجموعه هنری زمانی نوشته شد که گروهی از کودکان زیر یازده سال از کلی‌یری به عنوان کتابدار خواستند، کتاب‌هایی معرفی کند که قهرمان‌شان «کودکانی شبیه آن‌ها» باشد. ولی کلی‌یری هرچه گشت، نتوانست کتابی پیدا کند که دل آن مخاطبان نوجوان را به دست بیاورد. به همین خاطر تصمیم گرفت که خودش یکی بنویسد. در واقع او چهارده سال پس از انتشار هنری هاگینز (1950)، به صورت جداگانه، مجموعه را با نوشتن ریبزی  (1964) به پایان رساند.
در این زمان...

ادامه مطلب
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:4 توسط مسعود ملک یاری


نگاهی به زندگی و آثار

توماس برنارد (1931- 1989)

نمایشنامه‌نویس، داستان و رمان نویس، شاعر، منتقد و فیلمنامه‌نویس اتریشی

{این مطلب ترجمه‌ی بخشی از کتاب Drama Criticism, Vol. 14 است و در شماره 120 مجله‌ی نمایش منتشر شده است.}


مقدمه:
توماس برنارد یکی از برجسته‌ترین نویسندگان آلمانی زبان بعد از جنگ جهانی به حساب می‌آید که به عنوان «جوان سرکش روشنفکری» به خاطر اصرارش بر بدبینی  فلسفی و حملات اهانت‌آمیزش به ارزش‌ها، جریانات و چهره‌های فرهنگی و سیاسی اتریش، شهرتی به هم زد. برنارد به خاطر گرایش دیدگاهش به انزوا و نومیدی، همچون فرانتس کافکا، پیتر هاندکه، و ساموئل بکت، اغلب به موضوعاتی از قبیل بیماری‌های ذهنی و جسمی، مرگ، ستمگری و تباهی می‌پردازد. با این‌که اغلب آثار وی با گرایشی به امور می‌پردازند که خود او«عشق و نفرت» نسبت به اتریش می‌نامد، برنارد تمام طول عمر خویش را در آن کشور ‌گذراند، و بسیاری از منتقدان به تباین میان گرایش فکری او به نومیدی و انزوا، و آثار شگفت‌انگیزی که آفریده است، توجه نشان داده‌اند.
نگاهی کوتاه به زندگی برنارد:
برنارد تمام دوران افسردگی خود را دراتریش و در باواریا اقامت داشت و شاهد رشد نازیسم و پیامد آن جنگ جهانی دوم بود. پدربزرگ و مادربزرگ مادریش حسابی مواظبش بودند، به خصوص پدربزرگش، یوهانس فرومبیشلر . او رمان‌نویس محترم و مستمندی بود که با معرفی و تشویق برنارد به خواندن آثار کسانی چون میشل مونتنی ، آرتور شوپنهاور، بلز پاسکال ، فریدریش نیچه، پلی شد برای ورود او به جهان بدبینانه و تأثیرات اگزیستانسیالیستی آن آثار.  برنارد به خاطر جوانی ناآرامش به مدرسه‌ی شبانه روزی در سالزبورگ فرستاده شد، جایی که فرصت پیدا کرد تا بفهمد تفاوتی میان سرپرستی نازیستی مدرسه با مدیریت کاتولیکی که پس از جنگ جهانی دوم روی کار آمد، وجود ندارد. بیماری ریوی برنارد که علاج‌ناپذیر تصور می‌شد، در هجده سالگی پیشرفت کرد و او در سال 1949 تا پای مرگ رفت. برنارد هنگامی‌که در آسایشگاهی دوران نقاهتش را می‌گذراند، مبتلا به سل شد؛ تجربه‌ای که به نفرت دائمی وی از آسایشگاه‌ها و بی اعتمادیش نسبت به مراکز درمانی منجر شد.
وی در سال 1951 تصمیم گرفت تا در ویینا موسیقی و بازیگری بخواند. او یک سال بعد در سالزبورگ به موسیقی موتسارت علاقه‌مند شد و در سال 1956 تز خود را با موضوع آنتونن آرتو و برتولد برشت ارائه داد و فارغ‌التحصیل شد. نخستین آثار ادبی وی، آن‌چنان از توجهات منتقدان برخوردار نشد. Frost، نخستین اثر برجسته‌ی وی در زمینه‌ی ادبیات داستانی در سال 1963 منتشر شد و توجه برخی منتقدان را به خود جلب کرد. کار وی به عنوان دراماتیست در آن زمان مناقشات فراوانی به راه انداخت. وی علی‌رغم نفرت آشکارش از اتریش، همچنان به زندگی در آن کشور ادامه داد. نمایشنامه‌ی آخر وی ، Heldenplatz در سال 1988 به صحنه آمد و جار و جنجال‌های عمومی بسیاری را دامن زد. این نمایشنامه گرایشات ضدیهودی اتریشی‌ها و یکدلی مردم در مورد جنایات نازی‌ها در طول جنگ جهانی دوم را در بوته‌ی آزمایش قرار می‌داد. برنارد به دلیل بیماری ریوی و ایست قلبی در 12 فوریه سال 1989 در گموندن  اتریش درگذشت.

آثار برجسته:
برنارد اغلب با استفاده از سبک موزیکال و پرهیاهویی که در آن نبود تونالیته و هم‌خوانی در خدمت بیان شرایط احساسی کارکترها قرار می‌گیرد، بر انسان‌های منفعل و انزواطلبی تمرکز می‌کند که ذهن‌شان درگیر آرزوهای آرمانشهری کمال هنری است؛ کسانی که امیدی به استعلای مذهبی، زیباشناختی یا سیاسی ندارند. نمایشنامه‌های برنارد متشکل از شعر‌های ناموزون آزاد، معمولاً در اتمسفری اوهامی یا سورئالیستی قرار دارند و در آن‌ها از پیشرفت طرح و شخصیت‌پردازی با استفاده از تصاویر گیرا و موقعیت‌هایی که به تدریج پرتنش وپیچیده می‌شوند، خبری نیست. نخستین نمایشنامه‌ی برنارد، A Party for Boris or A feast for Boris (1968) بازتابی از تأثیرات ابزوردیسم و تئاتر شقاوت را در داستانی هزل‌آمیز و در عین‌حال تلخ نشان می‌دهد؛ ماجرای یک جشن تولد با حضور معلولین بی‌پایی که روی ویلچر نشسته‌اند. پس از...





ادامه مطلب
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:45 توسط مسعود ملک یاری